همه هست من



تابستان 1385 - خزائن رحمت پروردگار


همرهان وصال







آدمک ها
يا حق
وَ لَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ
دريچه‏اي به سوي ملکوت
ذکر

عزيزاني که بر رواق منظر چشمانم قدم نهاده‌اند

v امروز : 16 ميهمان

v کل ميهمانان : 26384 ميهمان


آنچه گذشت

   1   2      >

18/6/1385 :: 1:0 صبح


 

 



ميلاد گل نرگس


در آفتابي ترين روز خلقت مبارک


 



 



اي سوار صبح ظهور!


بياييد که ديگر دير است. دير از آن رو که جانمان را ديگر تاب تحمل دوري شما نيست.


بياييد و نگاه قبيله انتظار را، از سر راه برداريد.


 


آقا!


شما دعا کنيد، که دعاي فرج بر زبان شما خوش تر است


 


 



18/6/1385 :: 12:51 صبح


بنام حضرت دوست     


مژده اي دل که مسيحا نفسي ميآيد
که ز انفاس خوشش بوي کسي ميآيد


ميلاد باسعادت عدالت گستر جهان ، منجي عالم بشريت،  دوازدهمين


        گل بوستان امامت  و ولايت حضرت بقيه الله اعظم عجه الله تعالي     


فرجه الشريف مبارک باد



در کوچه هاي شهر دلم ، نسيم عطر دل انگيزت پيچيده است و بهار بهار شکوفه از در و ديوار مي بارد . آسمانش از موج موج نگاهت ، آبي آبي است و خورشيد ، خورشيد نورعشق بر شهر مي پاشد.


در هر کوي و برزنش درخت درخت مهر تو روييده . و جويبار جويباراميد بر پايشان جاري است ؛ اميد آمدن تو ... اي حجت خدا ! شهر دلم آباد است از ياد تو و سرمست از نام تو، اما چه سود ! که ناکام است در فراق تو ... اي تک سوار غريب ، اي فارِسَ الحجاز !


غروب آدينه چه دل گير مي شود آنگاه که ياد غيبت ، غم وغربت در دلها مي پراکند و آه دل خستگان ، فضا را آکنده مي کند مولاي من !


 تو آني که کوههاي سربر سينه ي سپهر ساييده ، بر خاک پايت بوسه مي زنند  . تو آني که رودها به عشق تو در جوش و خروشند . تو آني که بلبلان به هواي تو نغمه مي سرايند . اي عزيز! دلهاي منتظران ، از هجر رويت صد چاک است ، تو بيا اي مرهم زخمهاي دل خستگان ، يا مهدي ! تو بيا و سرفرازمان کن ، تو بيا تا ديگرهيچ شاعري نخواند : بيگانگي نگر که من و يار چون دو چشم همسايه ايم و خانه ي هم را نديده ايم .



  


انگار همين ديروز بود که طرح ختم صلوات به مدت 110 روز و  هر روز 314 صلوات به نيت سلامت و تعجيل در فرج مولايمان حضرت مهدي صاحب الزمان ارواحنا له الفدا را مطرح کرديم . و امروز که نيمه شعبان و سالروز ولادت با سعادت گل سرسبد گلستان امامت و ولايت حضرت بقية الله الاعظم عجل الله تعالي فرجه شريف  است اين طرح نوراني به پايان رسيد و به لطف خدا و همراهي و همدلي 632 منتظر مشتاق ، تعداد 21429280 گل صلوات را به مولايمان هديه کرديم . هدف از اين طرح تمرين اتحاد و همدلي و همستگي عاشقان و منتظران بود  جهت آمادگي هر چه بيشتر و کسب لياقت سربازي در رکاب  مبارکشون . انشالله که اين هدف تامين شده باشه . در اين لحظه فرصت رو مغنتم دانسته  و از همراهي و همدلي همه عزيزان بزرگواري که مخلصانه در اين طرح شرکت  کردند تقدير و تشکر مي کنم


بيائيد همه با هم در اين نوراني ترين روز هستي براي فرج مولايمان  خالصانه دعا کنيم و از خدا بخواهيم که اين نيمه شعبان را ، آخرين نيمه شعباني قرار بده که کوچه هاي دلمان مشتاقانه براي ظهور حضرتش آذين بسته ايم


التماس دعا                    



13/6/1385 :: 9:28 صبح




خدايا!


چه تنگ وتيره وتاريک است راهي که دلالت تو در آن نيست وچه روشن وحقيقت نما ومنير ، راهي که هدايت تو در آن است.


خدايا!


در آن دلي که لطف حضور تو نيست ، از هر چه عشق وخوبي ولطف خاليست .


خدايا!


در جاده اي که نسيم عنايت تو نمي ورزد وماهتاب رحمت تو نمي تابد کدام دل راه به حقيقت تو مي برد ؟


خدايا!


ما را از ظلمات راههاي ضلالت نجات بخش وبه روشناي طريق هدايت خويش راهنمايي کن .


خدايا!


راههاي منتهي به تو به تعداد نفوس آدميست ، بينهايت است . الطريق اليک بعدد انفاس رالخلائق ، ما را از نزديکترين راه به خويش برسان .


خدايا!


راههاي صعب والعبور وپر پيچ وخمت را به ما منمايان .


دشواري فراز ونشيبهاي راهت را آسان بگردان وما را در واحه هاي وحشت ويأس سر مگردان .


خدايا!


راه ميانبر قرب به خويش را بر ما هويدا ساز وبه آن دسته از بندگانت ملحقمان کن که در راه نيل به تو از يکديگر پيشي مي گيرند ودست از سحوري در خانه تو برنمي دارند وشب وروز به تو مشغولند ودلهاشان هر لحظه بيمناک هيبت توست .


ما را به بندگاني ملحق کن که در آسمان خاطرشان جز پرنده ياد تو پرواز نمي کند ودر گلستان دلشان جز گل هواي تو پر باز نمي کند ، به آنان که سر بندگي جز به پيشگاه تو نمي سايند ودست محبت جز به تو نمي سپارند .


به آنان که از زلال چشمه ات نوشاندي ولباس اشتياق خود بر تنشان پوشاندي وبر گياه آرزوهاشان باران اجابت افشاندي ودر مزرعه دلهاشان جز خرمن مهر خودت سوزاندي ودر جنگل تفکرشان جز غزال ياد خودت رماندي وبلندترين درختان مقاصدشان مسعت خودت رماندي وبلندترين درختان مقاصدشان را در وسعت خودت روياندي وبه اوج لذتشان از مناجاتت رساندي .


اي آنکه هر که رو به سوي تو کند چشم به او مي دوزي وبه هر که دلش هواي تو کند دل مي بندي وبه سري که سوداي تو داشته باشد سر مي کشي .


اي که بيدارانت را انيس مي شوي وبه خواب رفتگانت را جليس .


اي که بر سر زندگانت دست محبت مي کشي وبر سر چشم مردگانت سرمه حيات وملاطفت .


اي که به عاشقانت دل مجالست مي بخشي وبه غافلانت پاي مراقبت وبه گريزندگانت روي مراجعت .


خدايا!


دست ودامن مرا گنجايش بيشتري از ميوه هاي درخت معرفتت عنايت کن .


خدايا!


تو که مرا فرا خوانده اي ، تو که زاري مرا نقبي به خانه اجابتت زده اي ، تو که مرا به درون پذيرفته اي ، به خودت سوگند که تشنه محبتم ، مرا در کنار خويش بنشان واز رحمت خويش جرعه ايم بنوشان .


تو که مرا به خانه راه داده اي ، به صندوق خانه ببر واز حقايق ناگفته ودرهاي ناسفته گوهري به من بنمايان .



 


گزيده اي از مناجات المريدين از مناجات خمسه عشر




9/6/1385 :: 6:0 صبح


به نام حضرت دوست


يکي از به ياد ماندني ترين خاطرات بازديد از آسايشگاه ثارالله مربوط مي‏شود به يک


روز برفي با کولاک بسيار شديد


که در آن روز ........


خودتون بخونيد


***********


به نقل از وبلاگ پرستوهاي مهاجر




نمي‌دانم چرا خودش ننوشت. همان‌طور که او مي‌گفت من هم نوشتم.



مي‌گفت: «هرچه چشم گرداندم، نديدمش. داشت گريه‌ام مي‌گرفت. گفتم نکنه هم‌‌ديگه را پيدا نکنيم يا نشه که بريم آسايشگاه. وقتي ديدمش انگار دنيا رو بهم داده بودند. داشت مي‌خنديد. چهره‌اش مهربان بود و آرام، همان‌طور که فکر کرده بودم. او زودتر مرا شناخته بود.



سر کوچه، پشت يک ماشين شهرداري نگه داشت. حواسش به کمربند بود که ماشين راه افتاد. دير زده بود رو ترمز، ماشين رفته بود قاطي آشغال‌ها. رفت و با خانم و دخترش برگشت. فاطمه نشست تو بغل من و همسرش کنارم، صندلي عقب. کوله پشتي هم جلو. خانم آقا مسعود فکر همه جا را کرده بود؛ فلاسک چاي، ميوه، خرما، دوربين عکاسي و فيلمبرداري، حتي پتو.



تو اتوبان، به سمت قلهک، هرچه بالاتر مي‌رفتيم، برف شديدتر مي‌باريد. ماشين بخاري نداشت. ما سه تا، پتو را کشيده بوديم روي پاهايمان و گاهي آقامسعود را واسه رانندگي‌اش دست مي‌انداختيم. اما واسه کسي که تازه يک ماهه که گواهينامه گرفته، توي آن هوا، عالي بود.



توي اتوبان‌هاي تهران کافيست يک لحظه غفلت کني و جايي که بايد دور نزني. حواسمان رفت، دور نزديم. از راه خيلي نمانده بود. راه‌مان دور شد. آن قدر راه را برگشتيم پايين که برف سبک شد. سيدمحسن زنگ زد. شايد نگران شده بود. گفتيم حدود بيست دقيقه ديگر آنجاييم، اما بيشتر شد. خيابان آسايشگاه شيب داشت. سر بود و باريک. اولش ماشين خوب رفت بالا، اما يک کوچه مانده به آسايشگاه يک‌هو ماشين شروع کرد به سر خوردن روي برف‌ها. از اين‌طرف به آن‌طرف. از آن‌ور به اين‌ور. ماشين از کنترل خارج شده بود. هل کرده بودند؛ هم آقا مسعود، هم خانمش. من که يک حالي شده بودم. خدا بهمون رحم کرد. کمي جلوتر ماشين را گذاشتيم و بقيه راه را پياده رفتيم. سيدمحسن از جلوي آسايشگاه برايمان دست تکان مي‌داد. چقدر دوست داشتم زودتر ببينمش.



خوش و بشي باهامون کرد و رفتيم داخل. از جلوي ساختمان بلندي رد شديم و رفتيم سمت دو اتاقي که از ساختمان جدا بود. استخري بزرگ و خالي از آب، زميني معصوم و يک دست سفيد، درختان سرو و کاج‌هايي که پنجه‌هاي پوشيده از برفشان را بر سرمان گسترده بودند و دانه‌هاي برف که گاه تند و گاه آرام بر سر و صورتمان مي‌نشست، همه و همه زيبا بود. زيباتر آنکه ما آنجا بوديم، آسايشگاه ثارالله، خانه‌ي تعدادي از جانبازان قطع نخاعي. آقاي محسني آمد به استقبالمان، مسئول واحد فرهنگي آسايشگاه. کم کم بقيه هم از داخل واحد فرهنگي آمدند بيرون. يکي از آن دو اتاق. سه خانم و يک آقا. دو تا از خانم‌ها که با هم خواهر بودند از قم آمده بودند. وبلاگ نويس بودند. آن يکي خانم، نه. آن آقا هم وبلاگ نويس بود. سيد به هم‌ديگه معرفي‌مان کرد. او برنامه‌ي اين بازديد را ريخته بود؛ به مناسبت رسيدن چهلمين روز درگذشت سزار.



اتاق کنار واحد فرهنگي، اتاق آقاي سلامت بود. کوچک بود، اما همه جا شديم. روي تخت نشسته بود و يک کامپيوتر جلويش، روي ميز بود. صفحه مونيتور عکس دسته‌جمعي همت و رفقايش را نشان مي‌داد. شايد او يکي‌شان بود. از همت چند عکس ديگر هم روي ديوار بود. چند تابلوي نقاشي، نقاشي‌هايي که خودش کشيده بود، عکس هاي ديگر و دست نوشته‌هاي مهمانان او تقريبا تمام ديوار را پوشانده بود. تابلوي نيمه کاره‌اي روي سه پايه. بريده روزنامه‌اي روي ستون سمت چپ او که تيترش اين بود؛ حکم تخليه يک جانباز. بالاي بريده روزنامه، تخته‌اي براي پرسيدن سوال از او. شنوايي‌اش هم آسيب ديده بود. من نمي‌نوشتم، مي‌پرسيدم. او به لب‌هايم نگاه مي‌کرد و جواب مي‌داد. گفتم از همت بگو. گفت: «همت از تواضع به اون‌جاها رسيد.» گفتم کربلا رفتي؟ گفت «رفته‌ام. من نمي‌تونم بايستم ولي اون‌جا ايستادم. ضريح را گرفتم و ايستادم.» فيلمش را داشت، نشانمان داد. گفتم اون لحظه چي گفتي؟ گفت «دعا کردم، براي خودم، همه.» در آن لحظات بود که دلم مي‌خواست برايش روي تخته بنويسم؛ يه آقاهه سلام رسوند، ناديا که باهام جعبه شکلات‌ها رو درست کرد سلام رسوند، فروشنده جواني که وقتي ربان و چسب و تلق ازش خريديم و فهميد براي چيست، خودش قسمتي از پولش را گذاشت داخل دخل، او هم سلام رسوند. اگر مي‌نوشتم سلامت مي‌ديد اما بقيه چه مي‌گفتند؟ نمي‌گفتند اون آقاهه ديگه کيه؟ چه جوابشان را مي‌دادم؟ مي‌گفتم اينها همان‌هايي هستند که با من و تو خيلي فرق مي‌کنند؟ از جنس ما نيستند، اما گرمايي که در سلام آن‌ها بود، در نفس‌هايي نبود که مدتهاست با خيلي‌هايشان زير يک سايه‌بان ايستاده‌ايم.



سلامت نامه اي از دختري داشت که بعد از ديدار با او متحول شده بود. من هم در دفتر خاطراتش برايش نوشتم: به نام خدا. سلام. براي سکوت من چه تفاوت مي کند که تو پيشم باشي يا نه، من هميشه لبريز از صداي توام. براي همه دعا کن. به اميد ديدار.



با روان نويس سيد نوشتم.



سلامت حرف مي‌زد. فاطمه را نشانده بود روي سينه‌اش و به شيرين‌زباني‌هاي او مي‌خنديد. آقايي که همراهمان بود و خودش هم رزمنده بوده براي آقا مسعود خاطره بنده‌خدايي را تعريف مي‌کرد که مي‌خواستند بفرستندش گردان حضرت زينب و او فکر کرده بود گردان خانم‌هاست. بقيه يا گوش مي‌کردند يا مي‌نوشتند يا در حال و هواي خودشان بودند. من فيلم مي‌گرفتم، سيد سرفه مي‌کرد.



آن رزمنده فقط اجازه داد صدايش روي فيلم باشد. دلم مي‌خواست براي لحظه‌اي از پاهاي او فيلم بگيرم و از رفتنش روي برف‌ها. اما همان لحظه فيلم تمام شد. او از همه خداحافظي کرد و رفت، ما هم از سلامت.



نماز ظهر و عصر را به جماعت خوانديم. اقتدا کرديم به سيد. وقتي نماز تمام شد گفت «بايد سلام نماز، مثل خداحافظي با يک مسافر باشه که داره مي‌ره  سفر و تا نماز ديگه برنمي‌گرده.»



براي ديدن بقيه رفتيم سمت ساختماني که اول از جلويش رد شده بوديم. پرنده‌اي بي جان سرش را روي سنگفرش‌هاي سرد و خاکستري جلوي در ورودي گذاشته بود. سيد نشانمان داد. با شيطنت گفتم شايد اين هم يه پرستوي مهاجر بوده. خنديد. از پله‌ها رفتيم بالا و وارد راهرويي شديم که به اتاق آقاي وفايي مي‌رسيد. در راهرو نه صدايي بود و نه کسي. درهايي که به راهرو باز مي‌شدند، بسته بودند. وارد اتاق شديم. آقاي وفايي نشسته بود روي ويلچر، کنار تختش. اتاق او کمي بزرگتر از اتاق سلامت بود و پر نورتر. يک تخت با ملحفه‌اي سفيد و صاف، ميزي با چند کتاب در پايينش، يخچال سفيدي که دو شاخه گل رز خشک شده داخل جعبه‌اي بالاي آن بود و پوستري به ديوار که مضمون آن اين بود: «به من زيستن و مردني عطا کن که حسرت آن لحظه‌هايي را که از دست داده‌ام نخورم». اولش از زير سوال بچه‌ها در مي‌رفت. از خودش چيزي نمی‌گفت. کلی سید سر به سرش گذاشت تا یخش آب شد اما باز هم از خودش خیلی نگفت. گفت اهل قم است و آن وقت‌ها امدادگر بوده. زین‌الدین را بعد از شهادتش شناخته. از زین‌الدین برایش تعریف کرده‌اند که وقتی رفته بوده کربلا، زمان جنگ، آن جا تنه‌اش خورده بوده به یک عراقی. برگشته بوده و بهش گفته بوده ببخشید. ‌حواسش به این نبوده که ممکنه الان بیایند بگیرند و ببرندش. سید گفت وفایی امور بین الملل خوانده، اما خودش می‌گفت تحصیلاتم دوره تکمیلی است. تکمیلی نهضت را می گفت. اهل قلم بود، مطالبش جایی چاپ می‌شود.  



گفت که در کشور فقیری مثل لهستان حتی به پرستار مجروحان دوره جنگشان احترام می‌گذارند، چه برسد به خود مجروحان. اما این‌جا نه. گفت در کنار آن همت‌ها سربازانی بودند که در عرفان و معرفت و فداکاری چیزی از آن‌ها کم نداشتند. چنین سربازان بودند که می‌شد چنان همت‌هایی هم باشند. گفت جانبازهایی که اینجا یا جاهای دیگری هستند بالاخره تو عیدی، مناسبتی کسی پیدا می‌شود که بهشان سر بزند. سر به جانبازهایی بزنید که در خانه‌ها هستند. بعد گفت منظورم اصلا به شهیدها نیست، و این حرف را چند بار تکرار کرد، خیلی‌ها خیلی جاهایی که هستند نباید باشند. از شهید شوکت پور گفت که یک قهرمان بود و از سربازانی که گرچه مشهور نیستند اما رشادت‌های زیادی را انجام دادند.



سیدعلی عمادی؛ قطع نخاع از ناحیه گردن. اتاق بغلی آقای وفایی. اتاقی که غیر از تخت او چند تخت دیگر هم بود ولی هیچ کدام از هم‌اتاقی‌هایش نبودند. نه اهل نقاشی بود و نه نوشتن. انگشتانش حرکت نداشت. آرام بود و مظلوم. با موهایی جو گندمی و چهره‌ای نورانی. گفت که سال 61 توسط منافقین ترور شده. همین را هم بهانه‌ای کرد که چیز زیادی از جنگ یادش نیست. گفت از این حرفها امروز زیاد زده می‌شه، تو تلویزیون، همه جا. او نه از مشهورها گفت و نه از گمنام‌ها، برای نگفتنش هم گفت که بیشتر تو سپاه تهران مشغول آموزش کسانی بوده که اعزام می‌شدند. ازش پرسیدم دیدنتون می‌آن؟ گفت بله می‌آن. یه جوری گفت که انگار می‌خواست خیال مرا راحت کند. گفتم همسر دارید؟ گفت همسر دارم ولی بچه نه. یادم نمی‌آید چیز دیگری گفته باشد. اما من برایش گفتم، خیلی زیاد. از سزار، امیر سرزمین آبهای همیشه آبی، از اینکه چه شد که به دیدنشان رفتیم، از کسانی که سلام رسانده بودند، از خودم. و او با تمام وجودش به من گوش می‌کرد و همراه با من، در کنار من، به هر جا که می‌رفتم می‌آمد، هم‌سایه، هم‌سفر. همه حواسش به من بود و من حواسم هم به او بود و هم منظره برفی پشت پنجره‌ی اتاقش. من، او و فاطمه تنها بودیم. بقیه پیش آقای وفایی بودند. نوبتی، آقا مسعود و خانمش فاطمه را از اتاق می‌آوردند بیرون. به قول یکی از خانم‌ها صدای فاطمه موسیقی متن این دیدار شده بود. دفعه آخر من آورده بودمش بیرون. همان‌طور که بغلم بود، یک‌هو بغض کرد. مادرش را صدا زدم و باز با هم برگشتیم پهلوی سیدعلی. باز هم چیزی از خودش نگفت. فهمیدیم که او از وقتی ما رفته‌ایم پیش آقای وفایی منتظرمان است. خیلی وقت بود. برگشتم داخل اتاق آقای وفایی و فالنامه حافظ را از کنار کتاب‌های دیگر برداشتم و گذاشتم روی تخت. خندید. گفت فال بگیرم؟ نیت کردی؟ یکی گفت صبر کنید همه‌مان نیت کنیم. بعضی چشمانشان را بستند اما از پشت چشمانشان می‌شد دلشان را دید. چقدر همه زیبا شده بودند. آقای وفایی صفحه‌ای را باز کرد و گذاشت روی تخت، جلوی سید. بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن سید شروع کرد به خواندن، فقط چند مصرع، آنهایی که نظرش را جلب می‌کرد. تعبیر شعر را هم که زیرش بود خواند، خودش هم تعبیری بر آن تعبیر کرد و وفایی هم گفت ان‌شاالله. دلم می‌گوید نیت همه‌مان یکی بود.



برگشتیم پیش سیدعلی. آقا مسعود بوسیدش، همان‌طور که بقیه را بوسیده بود. و سیدعلی باز هم در آن لحظات کوتاه چیزی از خودش نگفت. لحظه‌ی خداحافظی از او برایم مثل خداحافظی دختری از پدرش بود. دختری که با کلی شوق و شیطنت برای پدر حرف زده بود و او با ذوق تمام گوش کرده بود. نگاهش کردم و گفتم دعا کنیدها و رفتم سمت در. منتظر بودم همان‌طور که دارم می‌روم چیزی بگوید. چند قدمی از تختش دور نشده بودم که صدایش را از میان همهمه بچه‌ها شنیدم. انگار می‌خواست مطمئن شود که من می‌شنوم، بلند گفت خدا خیرتون بده. برای لحظه‌ای همه چیز در وجودم لرزید. چقدر دلم می‌خواست برگردم و برای آخرین بار نگاهش کنم اما نگاهم را دوختم به گل‌های مریمی که آقا مسعود داده بود دستم. برای من و دو خواهری که از قم آمده بودند. بقیه گل‌ها را داد به آقای محسنی که بدهد به بقیه جانبازان. شکلات‌ها را هم دادیم. هر جعبه‌ی کوچک هرمی شکل تلقی چهار تا شکلات توش بود، رویش پاپیون‌های صورتی و شیری رنگ.



ناهار مهمان آسایشگاه بودیم. سید ازمان پذیرایی کرد. خودش غذاها را آورد. ظرف‌ها را هم خودش برد. به کسی مهلت نداد. بعد از ناهار، همان‌طور که داشتیم می‌رفتیم سید زیر یک درخت ایستاد و شاخه‌اش را کشید. اما همه برف‌ها به جای اینکه که بریزد سر ما ریخت سر خودش.



جلوی در، تا برویم بیرون، فقط یک جای پا روی برف‌ها بود، کنار آن گاهی انگار پای کسی کمی لغزیده باشد ساییدگی دیده می‌شد اما فقط یک جای پا بود که همه پایشان را داخل آن جای پا می‌گذاشتند و می‌رفتند. پشت سر هم. اولی سید بود و آخری من.»



این را که گفت سکوت کرد. او ساعت‌هاست که سکوت کرده.  



 






 


در پناه حضرت دوست



30/5/1385 :: 10:31 صبح


 



 


پيامبر مکرم اسلام حضرت محمد مصطفي (ص)


بُعِثتُ بِمَکارِمِ الأخلاقِ و مَحاسِنِها


من براى [احياى‏] مکارم و نيکى‏هاى اخلاقى مبعوث شدم


   الأمالى، طوسى ، ص 596


 



5/5/1385 :: 10:35 صبح



 


اللهم صل علي محمد و آل محمد - اللهم عجل لوليک الفرج - اللهم صل علي محمد و آل محمد


 



 


پرستوي "رجب" بال گسترانيد و نداي


"اين الرجبيون


زمين و آسمان را فرا گرفت


باشد تا چنين ندايي را دريابيم


 و در


خواستن و خواستن و خواستن


بخيل نباشيم


همانطور که


" او " در


بخشيدن و بخشيد و بخشيدن


بخيل نيست


 


آنگونه که امام جعفر صادق (ع) مناجات ويژه رجب مي‌فرمايند:


اعطني بمسئلتي اياک


جميع خير الدنيا و جميع خير الاخره


جميع خير الدنيا و جميع خير الاخره


جميع خير الدنيا و جميع خير الاخره


جميع خير الدنيا و جميع خير الاخره


جميع خير الدنيا و جميع خير الاخره


جميع خير الدنيا و جميع خير الاخره


جميع خير الدنيا و جميع خير الاخره (۷)


الهي آمين


 


 



12/4/1385 :: 9:1 صبح


امام علي عليه السلام:


طُوبَي لِمَنْ ذَلَّ فِي نَفْسِهِ،


وَ طَابَ کَسْبُهُ،


وَ حَسُنَتْ خَلِيقَتُهُ،


وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ،


وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ،


و عَزَلَ عَنِ النّاسِ شَرَّهُ،


وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّةُ،


وَ لَمْ يُنْسَبْ اِلَي الْبِدْعَةِ.


 


خوشا به حال آن کس که خود را کوچک مي‌شمارد،


و کسب و کار او پاکيزه است، و جانش پاک،


و اخلاقش نيکوست،


که مازاد بر مصرف زندگي را در راه خدا بخشش مي‌‌کند،


و زبان را از زياده گوئي باز مي‌دارد و آزار او به مردم نمي‌رسد،


و سنت پيامبر «ص» او را کفايت کرده،


 بدعتي در دين خدا نمي‌گذارد.




« نهج البلاغه حکمت 124 »



   1   2      >

منوى اصلى

خانه v
شناسنامه v
پارسي بلاگv
پست الکترونيک v
 RSS  v

لوگوى وبلاگ

تابستان 1385 - خزائن رحمت پروردگار

موضوعات وبلاگ

اوقات شرعي

اشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

template designed by Rofouzeh